بیا بریم یزد کدوم یزد همون یزدی که ... ببخشید از بحث پرت شدم بیرون 
خلاصه در اتوبوس دوشنبه (آقای راننده) نشستیم و پیش به سوی میبد
اونجا که رسیدیم دیدیم آقا لیدر هم اومده ( همون آقا لیدری که در جلد 2 اشاره شد که
لهجه نداشت )
خلاصه آقا لیدر رفت و جمعیت هم پشتش ... ما هم چون حرفاش زیادی برامون جالب بود
هر یه قدم وایمیستادیم که عکس بگیریم که یهو دیدیم ای دل قافل بقیه کوشن ؟؟؟
همین جور رفتیم جلو( عین این فیلما) که رسیدیم همون جایی که اول بودیم
شوخی شوخی جدی گم شدیم بعد یه دنده عقب زدیم دیدیم هی وای یه کوره راهی هست و
رفتیم و خدا رو شکر تونستیم اقای لیدر که گم شده بود رو پیدا کنیم !!! 
بعد ییهو دیدیم آقای لیدر داره با لهجه ی خفن ناک یزدی دری وری تلاوت می کنه ...
(اوهو ! قیافه ی ما اینهو نارنگیه لهیده شده بود آخه دفعه ی قبل لهجه نداشت
)
داشت می گفت : خونه های یزد پنجره پنجرس( khenehaye yezd penjere penjeraaaas )
و از این حرفا ما هم که دیدیم الانه که حوصلمون سر بره فلنگو بستیم
دیگه داشتیم بر می گشتیم که دلمان خواست یه یادگاری از یزد داشته باشیم
گشتیمو گشتیم دیدیم رو زمین یه عالمه سنگه هر کدوممون یکی برداشتیم و هورا (!) اسمشونم
گذاشتیم سنگ رفاقت و هبپیپ هورا !
موقع برگشتن یه عکس زیبا با آبسرد کن و شلنگ گرفتیم و هر کی که اونجا بود برای بار یک صد هزارم به
توان خودش به عقل ما شک کردند اما ... اما ما عادت داریم !





پس از دیدار دل انگیز از میبد به رستوران سنتی رفتیم و هیشی !
در آنجا نصف تعداد ما جا بود و به صورت چپیده در هم دیگه مشغول صرف ناهار بودیم
یعنی در واقع می خواستیم بصرفیم که دیدیم هی وای چرا قاشق چنگالامون کمه ؟؟ چرا ؟؟
بعد با لحنی مودبانه از گاسون نسبتا محترم خواهش نمودیم که قاشقی به ما برسان که
داریم ضعف می فرماییم 

اما ایشان از اخلاق و منش بسیار خوب ما سوء استفاده نمود و نه تنها به روی خودش نیاورد
بلکه دائما به ما چشم غره می فرمود 
و نیلو جان که همیشه در این مواقع زبان ما میشود ۲-۳ بار دیگر به وی تذکر داد که
آی مردک قاشق بیار دیگه ... البته قدری لطیف تر !
بعد گارسون جان به نزد ما آمد و همه ی قاشق هایی که در جهاز مادرش بود را پرت کرد
جلوی ما !!! 
ما با اینکه زیاد بهمان برخورده بود چیزی به او نگفتیم و گذاشتیم تا عقده ایش را خالی
کند بنده ی خدا !!
چه جفاهایی که در حق ما شد و ما اما سکوت نمودیم !!!
یه زخمی بر من فرود آمد که توان ادامه دادن خاطرات را ندارم :دی
( الان به من احساس پدر بزرگ قصه گو دست داد
... و جالبه که بدونین منم بهش دست دادم )
آها داشتم فرمایش می فرمودم آدم اهنی گفت : صبح بخیر بچه ها ... بیـ دار شین بیـ دار شین
صبح شده ... صبح شده ... بچه ها ... بیـ دار شین
و (به قول نیلو) عین کارتون سیندرلا به سمت پرده ها هجوم برد و کنار زدشون
هنوز نفهمیدین آدم آهنی کیه ؟؟ نه ؟؟ آخه از کجا باید بدونین ؟!
اون کسی نبود جز معلم ورزش بسیار عزیزمون ( افعال معکوس
)
توضیح : معلم ورزش ... قد کوتاه ... مسن ... همیشه سوتش به دور گردنش است و
یک شلوار ورزشی به پا حتی در ایام تعطیل (!)... احساس بامزگی که چه عرض کنم
احساس خوشمزگی ِ فراوانی می کند 
که در آن لحظه با ما احساس صمیمیت کرده بود اما ما به او رو ندادیم تا مبادا پرو شود ولی ول کن
نبود که !!! عین طوطی ِ سخن گو دائم حرفاشو تکرار می کرد ...
ماشاالـ ... بقیه اصلا به روی خودشون نیوردن بالاخره من مجبور شدم اعلام کنم بیدارم
بلکه ولمون کنه ![]()
نشستم رو تخت گفتم ما بیداریم خانم (مدل تبلیغ محسن : ما نشستیم آقا )
گفت بقیه ی دوستاتم بیدار کن بیاین پایین صبحونه
خب پدر مادر بیامرز اینو از اول بگو اون جنگولک بازیا دیگه چی بود ؟؟ مراعات ما رو نمیکنی
مراعات سنتو بکن 
از موی سپیدت خجالت بکش !! هی وای 
خلاصه ما یه ربع خوابیدیم چون بد جوری دوخته شده بودیم به تخت






و وقتی احساس کردیم که دیگه وقتشه (!) بلند شدیم و شال و کلاه کردیم
رفتیم طبقه ی پایین البته همه جز حسنی جون که همیشه نفر آخر ِ
( از بین همه ی کسایی که تو اردو بودند ما ۶ تایی ها همیشه تو همه جا آخر میشدیم
حالا فک کن حسنی دیگه چقدر فرز ِ )
صبحونه اش بد نبود فقط عیبش این بود که جز یه چنگال غذا خوری چیز دیگه ای پیدا نکردم
که چاییمو هم بزنم و صبحونه کوفت بفرمایم![]()
کلا وضعیت ِ همه همین بود
چرا شو نمیدونم !!!
حالا از بحث صبحونه بگذریم سخن گردش خوش تر است .... 
.
.
.
تا قسمت بعد بای 
توضیح برای تازه واردان :
نوشته های زیر مربوط به خاطرات اردویی می باشد که ما ۶ نفر پارسال رفتیم
معرفی ما ۶ نفر :
من (مارال)
سارا
حسنی
شیما
گلاره
نیلوفر 
و اینک
ادامه ی داستان 
در همین لحظه بود که .... دست دسی صداش اومد صدای کفش پاش اومد و همه داشتیم از
ترس ناظم عزیز دور اتاق می چرخیدیم


![]()

که .... در باز شد و گل اومد ناظی جونم خوش اومد
با صدایی که هم جیغ بود و هم داشت سعی می کرد آروم حرف بزنه هی می گفت چه خبرتونه
چه تونه ... چرا در گنجه بازه؟ کو تخم مرغ تازه ؟![]()
و از این حرفا ما هم به روی خودمان نیاوردیم و از اتاق نرفتیم بیرون
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ناظی جون که دید ما از رو نمی ریم همون جا نشست که مراقب اوضاع باشه
ما چند دست چشمک بازی کردیم و وقتی دیدیم که او از رو نمی رود به اتفاق برو بچ ۶ تایی
بساطمونو جمع کردیم و رفتیم به اتاق خودمان ... /(2086).gif)
/(2086).gif)
/(2086).gif)
در اتاق سارا به صورت زیر پوستی به زیر پتویش خزید و خر خرش به راه افتاد
حسنی هم دید که داره عقب می افته خوابید ( تخت حسنی بقل دست شویی بود
باور کنید من هر چی فک می کنم نمی فهمم چطوری با اون بو خوابید
)
من و شیما و گلاره و نیلوفر هم داشتیم به آن ها می خندیدیم و می گفتیم مثل مرغ می مونن
که گلاره و شیما از اخلاق خوش ما سوءاستفاده کردند و خوابیدن 
من و نیلو از فرصت استفاده کردیم و دوربین در دست
برای برنامه ی درشهر
گزارشی از انواع صدای خر و پف تهیه کردیم که البته جایزه ی نفر اول رو به سارا اهدا می کنم
( با تشکر از همه ی کسانی که سارا رو برای گرفتن این جایزه تشویق کردند
)
روی منو نیلو هم بالاخره کم شد و رفتیم خوابیدیم ... ![]()
دم دمای صبح ساعت مسخره ی سارا هی زنگ میزد ... سارا هم با ریلکسی تمام تو
تختش خوابیده بود و هی وول می خورد ![]()
اگه از من می پرسی داشته پیش خودش می گفته
این دیگه کیه که ساعتشو الان کوک کرده !!!
خلاصه بعد از یه چند بار که حسابی ساعتش منو بیدار کرد بالاخره پرنسس سارا بلند شد
که بره حموم 
فک کنم گلاره و حسنی هم رفتن ... منم تو خواب و بیداری هی فحش میدادم بهشون
و دوباره همگی خوابیدن
خلاصه همچین که اومدم در خواب غوطه ور بشم ![]()
در اتاقمون باز شد و آدم آهنی مهربون اومد تو اتاق 
(با لحن آدم آهنی خوانده شود ) : صبح بخیر بچه ها ... بیـ دار شین بیـ دار شین
صبح شده ... صبح شده ... بچه ها ... بیـ دار شین
شما چی حدس می زنین ؟؟؟![]()
+ پرسپولیس باخت
به من چه !!!
+ مدرسه ها داره شروع میشه ![]()
+ اون نظری هم که فحش بود پاک کردم ... تایید کرده بودم بلکه بفهمم کیه
در کل اینو گفتم که بگم منظوری در کار نبود به جان مادرم اینا 
تا قسمت بای بای 
اگه تازه اومدی برو قسمت های قبلی رو بخون
از این به بعدشو خودم می نویسم ! ببخشید اگه بامزه نیست
بعد از اینکه با شتر و موتور خداحافظی نمودیم ما را به زور در اتوبوس دوشنبه چپاندند و
کاسه ای به ما دادند که در آن آبی سبز رنگ و ماکارانی و چند عدد عدس و لوبیای شناور بود که
خودشان به آن می گفتند آش ..... 





ما قدری صبر کردیم دیگران بخورند تا خدایی نکرده توی آن کف شتر نریخته شده باشد ....
بعد که خبری نشد ما آن آش را خوردیم .... یعنی آمدیم بخوریم ... چشمتان روزبد نبیند انگار
آشش را (؟) ..... صد رحمت به (؟) .... ما هم دهن زده آن را پس دادیم .... البته نمی دانیم
با آن ها چه کردند !!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه ما را به رستورانی بردند که از لحاظ بالینی هیچیش با هیچیش هم خوانی نداشت
ظاهرش سنتی و اما غذایش فست فود بود که بود !!!!
به هر حال ما که آش نخورده بودیمو حسابی گرسنه بودیم
حسابی به دلمان شامپو بچه مالیده بودیم که امشب دلی از عزاداری در بیاوریم !!!!
اما شامپو همانا ورستوران درپیت همان !!!!
نمی دانیم در شمارش اشتباه کرده بودند /(2716).gif)
ما را ندیده بودند 
ما قبلا شام خورده بودیم نمی دانستیم 
شام نداشتند ![]()
ما را دوست نداشتند و چه و چه و چه
که همه ی این ها باعث شد ما آخرین کسانی باشیم که غذا بخوریم






آن هم غذایی یخ نموده و نپخته اما از آنجایی که آدم گرسنه سنگ را هم می جود ما غذایمان
را تا ته ته ته خوردیم ....
( بنده می خواستم بشقابم را سوراخ کرده و به گردنم بیاویزم اما دوستان مانع شدند
)
من و نیلو نوشابه ی اضافه هم کش رفتیم ![]()
![]()
و مقداری از آن را هم که جای نداشتیم بخوریم با خودمان بردیم تا مبادا دلمان بسوزد که کم خوردیم !!!!





و بعد برگشتیم
و (نیلوفر و شیما و من )استحمام کردیم 


و با قرار قبلی به اتاق سال پاینی ها رفتیم تا پارتی گرفته و حال بنماییم .


در آن جا در حضور جمعی از ترسویان به گفتمان در مورد دوستان اجنه پرداختیم

که به ناگاه یکی از همان ترسویان کاری غیر اخلاقی داشت و می خواست دستی به آب بزند که
ما نمی دانیم چه دید که جیغی کبود با اعماق وجود کشید
و دیگران که به صدای رسای او
حسودیشان شده بود برای به رخ کشیدن صدایشان جیغ کشیدندو هر کدام به سویی شتافتند
و ما هم زیر دست و پایشان له شدیم !!
![]()
(سارا . حسنی .گلاره .نیلو . آخری منم در حالی که شیما از ترس از روی من رد شده )
و در همین لحظه بود که ......
( آیا قهرمانان داستان زنده می مانند ؟؟
آیا آن ها گرفتار خواهند شد ؟؟![]()
آیا پای موجودی ماورایی در میان است ؟؟؟
(برو بابا !! )
برای فهمیدن همه ی این سوالات قسمت بعد را بخوانید 
جین جی جین جین )
![]()
بای 
اگه تازه اومدی اول برو دو قسمت قبلی رو بخون !!!
نوشته شده توسط دوستم سارا .... مارال منم :دی
بله مي فرموديم
داشتيم عکسهايمان را مي گفتيم![]()
شاهکاري بود براي خودشان همه ي دوستان با آثار باستاني عکس مي گرفتند
ما با تابلوي ورود ممنوع -موتور مردم -شير آب- کنتور برق- شير گاز و از اين صحبتها
عکس گرفتیم که بسيار بسيار عکسهاي زيبايي مي باشد و بسيار لذت برديم
بلی می فرمودیه که ما را نهار به یک رستوران بسیار زیبا بردند که ۲ طوطی در آنجا می زیستند و آن دو هی زرتو زرت جیغ می زدند و خانم جلیل زادگان(از توصیف ایشان قاصرم به قول بروبچز گویی صورت ایشان را با قاشق هم زده اند ) می فرمود:
کیه؟؟کیه؟؟؟ کیه هی جیغ میزنه ؟ اگه بفهمم کدوم بیشعوریه می زنم تو دهنش(این عین گفته ی ایشان است و تربیت و ادب ایشان به خودشان مربوط است) و گارسون که ترکیده بود از خنده
فرمودیه: خانم طوطیا هستن
واینکه در آنجا آقایی بودند در نقش دکور(دقیقا تصویری بودند از شکوفه جون در فیلم قهوه تلخ) تقریبا سبیل داشتند تا دم زانویشان
و ما ۶ کله پوک با ایشان عکس یادگاری انداختیم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه آن روز بعد از ظهر روانه ي صحرا شديم و در آنجا هم موتور ديديم هم شتر
(فکر کنین شتره)
فکر مي کنيم مدرسه ما را به جاي يزد به دبي برده بود خودمان حاليمان نبود
خلاصه آنجا آقا ليدر جديدي برايمان آمد(به قول نيلوفر آقا ليدره چشم پاک)![]()
خلاصه آقا ليدر از ما خواستند که کفشهايمان را از پا در بياوريم دل را بزنيم به صحرا بسيار لذت بخش مي بود و ما جگرمان حال آمد (به قول مارال همايونيمان حال آمد )
هوا بر خلاف تصور ما که فکر مي نموديم بسيار سوزان باشد اما بسيار سرد بود![]()
براي خودمان همچون شتر در صحرا چهار نعل مي رفتيم
(نکته:شتر نمي تواند چهار نعل
جواب:غلط کردي!!!! شتر عين خر چهر نعل ميره کي گفنه نمي ره)
به هر حال
ما وارد مسائل تکنيکي و علمي و پزشکي و خانوادگي نمي شويم به ما چه کي چهار نعل ميرود کي نممي رود
مهم اين بود که ما ميدويديم عين چي
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در همين حالات دويدن بوديم که دوربين آخرين سيستم شيما و حسناي(این حسنا همش در این حال بود
) عزيز ترکيد و خراب شد![]()
(نمایی از حسنا و شیما)
و باز روح خبيث ما بود که مي خنديد(چون دوربين من سالم بود)![]()
در همين احوالات کر کره خندو بوديم که يک عده عمله ي افغانيه مهاجر به يزد
به چشممان خورد که براي جلب تووجه يک سري حرکات هلکوپتري و پا قيچي و جفتک در هوا مي انداختند تا توجه ما را جلب نمايند
(افغانیان مهاجر)
ما هم که طبق معمول ترکيده بوديم از خنده![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چند کليپ از آنها تهييه نموديم که در اولين فرصت آن را در اينترنت پخش خواهيم کرد
بعد ما را به موتور سواري بردند
بسيار حال نموديم
(فکرکنین این موتوره)
بعدش نيز سوار شتر شديم آي جيغ زديم آي جيغ زديم خود شتر به تنهايي يک شهر بازي مي باشد و ما نمي دانستيم
هيي دل غافل
کاش بودين و چهره ي ما و دوستان شتر سوارمان را مي ديديد
حالا جيغ نزن کي جيغ بزن![]()
![]()
اينجا ديگر جايتان خالي بود
گلاب به رويتان رويمان به ديوار
آن شتر دقيقا 6 دقيقه جلوي روي ما ..... کرد به گونه اي که درياچه اي ايجا شده بود و کف مي نمود(ما گفتيم کاپو چينو با طعم شتر است ) بچه ها حالشان به هم خورد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(آخری منم)
شتر دیگری نیز بود که دهانش کف کف کف نموده بود و باد بسیار رمانتیک(رماتیسم) آن را به سوی ما هدایت می کرد و باز ما بودیم که جیغ می زدیمو فرار می کردیم
(فکر کنین اون پروانهه اون کفس)
هنگام بازگشت کفش يکي از بچه ها ربوده شده بود و ما از شدت خنده اشک از چشمانمان سرازير شده بود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بقیه قسمت بعدی
...........
پ.ن:
این شکلکه مصداق بارز جمله ی زیر است
he he he opsk
قسمت بعد ....
نوشته شده توسط دوستم سارا .... مارال منم :دی
(اگه تازه اومدی اول برو قسمت قبلی رو بخون !!! )
مارال و شیما شب نخوابیده بودند و تا صبح بلا نسبت عین سگ می لزریده اند![]()
مجبور شده بودند دو تایی روی یکی از تختهای اتاق بغلی تا صبح بلرزند
به نظر ما که حقشان بود
بر طبق روایتی از مارال شیما بسیار خر خر می نموده و آسایش را از او سلب کرده بوده و روان او را متشنج کرده بود![]()
و به جای صبحانه ی لذیذی که ما خوردیم سوسیس مانده از شب با طعم جوراب میل نمودند الیته طبق روایتی از خودشان کمی هم اولویه از کف زمین پیدا نمودند
(البته صبحانه ی لذیذ را برای سوزاندن دل آنها گفتیم ولی ما هم یه چیزی تو همون ما یه ها خوردیم)
الان که خوب فکر می کنم اندکی ته دلمان برایشان می سوزد همچین ته تهش را می گوییم (آنجایی که به روده ختم می شود)
خلاصه پیاده شدیم و همچین سوزی بود که نگو
به جای برف تالاپ تالاپ یخ با صورتمان بر خورد می نمود![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بدو بدو ما را سوار اتوبوس کردند و اون آقا سبیل کلفته
(راننده ی اتوبوسمون که ما بهش می گفتیم دوشنبه ) به ما کمک نمود در حمل ساک هایمان
خلاصه به محل اسکانمان رسیدیم و حسنا و گلاره در حال مسابقات دو و میدانی با چمدون چرخ دار بودند که ناگه حسنا با مغز به رمین سقوط کرد و خودش دو متر جلو تر از چمدان منحوسش به زمین افناد و به سرشش چنان ضربه ای وارد آمد که گویی پیشانی اش را پروتز کرده(بچه ها گزارش هایی به من ابلاغ کردند مبنی بر اینکه گویی زنجیری آنجا بوده که برای حسنا جفت پا گرفته اما به دلیل کم بودن شواهد اثبات نشد البته حسنا خود می گوید که این خبر درست بوده و ما به خاطر گل روی او میپذیریم)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در همین احوالات بالا بودیم که به ما خبر دادند مکان را اشتباه آمده ایم وگویی ما به آنجا رفته بودیم تا حسنا زمین بخورد و برگردیم
دوباره مجبور شدیم مزاحمه آقای سبیل کلفت بشویم تا ساکهایمان را دوباره به اتوبوسش منتقل کند
(یک اوتوبوسه جوادی بود که نگو یه سری مهتابیه قرمز داشت که هارمونیه جوادتری با پرده های آبی داشت کلا از طبیعت الهام گرفته بود وسط اتوبوس تپه و چاله هم داشت خوبه حالا باتلاق نداشت )
دوباره تصویری از دوشنبه
بالاخره(بالا خره؟؟) رسیدیم به جایی که باید می رسیدیم
به ما ۶ نفر اتاقی دادند با ظرفیت ۵ نفر ۲ استدلال در ریاضی در رابطه با این موضوع وجود دارد:
۱.آنها هنوز در قرون وسطا به سر می برند و با شمارش اعداد آشنایی ندارن
۲.چشمانشان ضعیف است و خوب نمی بینند
به هر حال ما خود را با خوردن یه سری چیز هایی که نمی دانستیم چیست به عنوان صبحانه مشغول نمودیم![]()
مارال نیز به دلیل خستگی دیشب سعی در خوابیدن داشت که ما هی جیغ می زدیم و او هی از خواب می پرید
آمپر مارال کم کم در حال بالا رفتن بود و نزدیک می شدیم به اون مرحله ی خشم اژدها
که ناگه از غیب وحی شد که باید برویم آتشکده با آقای لیدر ![]()
(الان این غولرو بکشیم میریم مرحله ی بعد)
اینو دقت کنین که آقای لیدر لهجه نداشت در مراحل بعد....
در گویش ما(فروهر=فردبره)
یکی از دوستانمان(ملقب به علی) رفته بود لب حوض و داشت ماهی ها را دید میزد که دوست شوخ طبعمان گلاره او را به درون حوض راهنمایی کرده و ایشان را در حوض سرنگون نمود و هنگامی که از حوض بیرون آمد همچین خیلی ظریف از او چلیک چلیک آب می چکید و باز ما...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و بعد ...
قسمت بعد
نوشته شده توسط دوستم سارا :
آخی یادش به خیر هفته ی پیش این موقع ها بود که کم کم داشتم وسایلمو جمع می کردم
که بریم یزد
با مدرسه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساعت 10 قطارمون حرکت داشت
حالا از اول تعریف می کنم
معرفی 6 کله پوک:
من(من منم دیگه پرسیدن نداره)
حُسنا(دوس صمیمی من )
مارال(دوستم)
شیما( اونم دوستمه)
نیلو(نیلوفر به اختصار=نیلو)
گِلاره( به اختصار گِلی)
![]()
![]()
![]()
(تصویری از ما)
صلواتی(معاون مدرسه و به تعبیر ما مامور مخفی حاکم بزرک میتی کومون)
از اینجا شروع شد: 5 شنبه بعد از ظهر بود و ما در احوال خویش غوطه ور که ناگه به خوابی
شیرین فرو رفته با صدای گوش خراش موبایل و حرکت بندری )vibre)او روی میز از خواب پریدیم
صدای جیر جیرک حُسنا در گوشمان طنین انداز شد
:وای تو هنوز خوابی؟؟؟ یه ساعت دیگه باید مدرسه باشیماا
ما هم به فرمان او عین جت از خواب پریدیم![]()
بدیو بدیو(دقت کنید بدو بدو نبود بدیو بدیو بود) حاضر شدیم و خودمان و چمدانمان را در ماشین پدر انداختیم
به ناگه یادمان آمد از اهل بیت خدافظی ننموده ایم پریدیم مامانمان را بوسیدیم
روانه به سوی مدرسه شدیم
پدر به تاخت از تپه های ممتد خیابان قیطریه بالا می رفت(همه جای خیابونو کنده بودن شبیه زمین کشاورزی شخم زده شده شده بود)
محسن عزیز(محسن چاوشی) این چنین سوزناک می خواند(من با چمدونم آخر این جاده...) که با حال ما بسیار تناسب داشت
از دور چشمان به مدرسه افتاد دیدیم یک سری چیز هایی از در و دیوار آویزان است(اندکی چشممان ضعیف است)نزدیک تر که رفتیم دیدیم این دوستانمان هستند که بلانسبت مثل میمون از در و دیوار آویزانند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با آنها خوش و بش نمودیم و اندکی بعد سوار اتوبوس شدیم به مقصده ترمینال
قبل از آن مدرسه نفری یک نارنگی پاکستانی به قول مارال با کتک بر ما غالب(قالب) کرد که ما آن را به روش کاملا تکنیکی سر به نیست کردیم![]()
![]()
در مسیر هم که با ماهواره ی همراه من(پی اس پی) سر گرم شدیم تا رسیدییم..
جایتان خالی بود همه ما را نگاه می کردند گویی ما قومی آنگولایی مهاجر از آمازون بودیم که با سرمان نارگیل می شکستیمو می خوردیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انگار انسان خوش تیپو جذاب ندیده بودند و به دلیل زیاد بودن صندلی برای نشستن خیلی شیک روی چمدان هایمان می نشستیم و چمدان ها به دلیل وزن کم ما هی تپ تپ می افتادند و می خوردند به چمدان بغل دستی و عین دومینو هی تپ تپ می خوردیم به هم می ریختیم زمین
ما نمی دانیم چه حکمتی بود که هر جایی ما را می بردند به دنبالمان دبستان پسرانه روانه می شد![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه بعد از 4 ساعت انتظار رفتیم به سوی قطار مان
هنوز نشیمنگاه مبارکمان را روی صندلی نگذاشته بودیم که ناگه صدای آسف(عاسف آصف عاصف آثف عاثف) با عشوه ی تمام شروع به خواندن کرد (با با کرم...)
دوستان ما هم که انگاری قر در کمرشان خشکده بود پریده بودند و حالا قر نده کی قر بده و از این صحبتا
ما احساس می کردیم که در یکی از دیسکو های لاس وگاس نسشته ایم
(اینجا دیگر جایتان خالی نبود)
یَک رقص جوادی ای می کردیم که نگو ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به دلیل وسعت زیاد کوپیمان(2در 2 با 8 الی 9 نفر جمعیت ) به مانند کرم های خاکی ای که در گلدان اسیر باشند به خود می لولیدیم ![]()
![]()
![]()
که باز این نیلو جو گیر شده و می خواست در آن ابعاد کم حرکت بندری شونه رو به عقب برود که ناگهان نوشابه ی زِروی گِلی با تمام محتویات روی کفش و شلوار حسنا خالی شد و ما از شدت خنده چسبیده بودیم به کف کوپه
![]()
و در این حال شیما سعی داشت با ریختن آب روی شلواره حسنا به او کمکی بکند که وضعیت دوم این شد که ترکیبی از آب و نوشابه از شلواره حسنا چلیک چلیک می ریخت و ما از شدت خنده نفسمان بند آمده بود![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(آخری حسنا)
اینجا هم جاتون خالی بود
دیگر زمان خواب فرا رسیده بود و صدای عربده های گوش خراش صلواتی خبر ا ز فرا رسیدن زمان خواب می داد![]()
ما می خواستیم به سلامتی کپیمان را بگذاریم که این مارال و شیما کرم آسکاریسشان عود کرده بود و فکر شیطنت به مغزشان زده بود
بلند شده و از کوپه بیرون رفتند ما چند بار صدایشان زدیم و پیامی به آنها دادیم مبنی بر آنکه (جیش بوس لالا)
اما آنها گوششان بدهکار نبود و در راهرو ها جست وخیز می کردند ما هم فکر بکری به نظرمان آمد
در را از داخل قفل نموده تا نتوانند بیایند
چندین بار آمدند و چون مگسی که به شیشه بر خورد کند به در چسبیدند و استدعای عفو نمودند(مارال معتقد است که آنها اصلا از ما خواهش ننموده اند و می گویند ما توهم زده ایم) اما ما که روح خبیثمان بیدار گشته بود اجازه ی ورود به آنها ندادیم![]()
![]()
در همین احوال بودیم که خوابمان برد
به نقل از دوستان ما که یادمان نمی آید همچین کاری کرده باشیم:
( شب بود و همه خواب بودند که من از خواب پریده ام و همه را از خواب بیدار کرده ام و داد زدم:
گلاره چرا منو از خواب بیدار می کنی؟)
صبح که بیدار شدیم در احوالات شیما و مارال تجسس کردیم
که آنها را اینگونه یافتیم:
.....
بقیه در قسمت بعدی
![]()
هر کی خواست بهش آدرس بدم بگه اما شاید ندما
.... بیخودی دلخور نشین ......
من با کسی دعوا ندارم ![]()
لطفا به روزنامه های کثیر الانتشار مراجعه کنید .![]()
چهارشنبه تولدم بود
من یه وبلاگ جدید ساختم که به همه نمیدم (اگه فحش دادی خودتی) هر کی خواست
بگه من آدرسشو بهش میدم البته اگه دوست داشتم (بازم خودتی) :دی
پسره !!!!!!!!!
خانم ت :(اول اسمش با ت شروع شده )
سلام بی سلام.خجالت نمیکشی؟هی واااااای.مگه اینکه دستم بهت نرسه.چه خبرته چند تا ماه داری تو؟حالا همه ی اینا به کنار این زهرا کی بید هااااا.که فقط یه دونه ماه داری آره؟(اسم پسر جان که حذفش کردم ) یه ماهی نشونت بدم یه حالی ازت بگیرم یادت بره چند تا ماه داشتی.حالا ببین کی گفتم.
اگه کسی که این نظر و گذاشته گذرش به این طرفا افتاد من ازش خواهش مینکم از این به بعد در گذاشتن نظر دقت کنه !!!!!!!
فعلا
بی مقدمه
حالم گرفتس .... خیلی تو درسام پسرفت کردم .... نمره هامو که مبینم گریم میگیره
شیمی ۱۷ ( این خوبه باز)
فیزیک ۱۳
عربی ۱۴
من نمره ی کمتر از ۱۶ نداشتم !!!!!!! وااااااااای البته یه بار پارسال فیزیک شدم ۱۵ اما
نخونده بودم هیچی !!!اینارو باز یه نگاه کردم !!!! تازه شب امتحان شیمی نشستم کل
قسمت های قلب یخیو دیدم !!! حالا شیمیم از همه بالاتره !!! خدا به داد بقیش برسه .....
... وااااااای
شدم مثل این آدامسا که می چسبن به دیوار ..... یه کسی باید بیاد منو با کاردک جمع کنه !!!
نمیدونم چم شده که تنبل شدم ..... تازگیا نازک نارنجی هم شدم ... زود اشکم در میاد
دیگه .... ؟!
.
.
.
همین.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم !!!! کـــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــک !!!!
خداحافظتون.
پ.ن: ببخشید که دیر اومدمو جواباتونو دیر دادم !! :(
به وبلاگ من و دوست بهمنیم هم سر بزنین !!!
ممنون
خوش اومدین !!!!
این آخرین پستم توی تابستونه
.... چند روز دیگه مدرسه ها شروع میشه و بدبختیه منم شروع میشه و کله سحر باید بیدار شم برم مدرسه
البته نه با این خوشحالی با یه حالتی شبیه این
!!!!! تازه زود بیدار شدن اونقدر بد نیست که مخش نوشتن بده !!
باید عینه بختک بچسبی به درسو مشقت
منم که عاشق مدرسم
و بدون درس یه لحظه نمیتونم زنده بمونم
.... اینه که الان از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم !!!!![]()


نمیدونم چرا اینقدر تابستون کوتاه بود !!!
امتحانام که تموم شد ... نمیتونستم کاری بکنم چون خواهرم هنوز امتحان داشت ... بعد که امتحانای اون تموم شد یه چند روز رفتیم مسافرت چند روز که نه رفتیم سک سک کردیم برگشتیم !!!!
بعد تا اومدم به خودم بجنبم ماه رمضون شد و باید حدود ۱۶ ساعت هیچی نمیخوردم !!! همش یا روی تخت ولو بودم یا روی مبل ... همین طوری خیره مونده بودم به ساعت
بعد که اذون میگفتن دیگه از بی حالی نمی تونستم ۲ قدم راه برم تا آشپزخونه ... خلاصه خیلی سخت بود بعد از افطار هم که همش آویزونه یخچال بودمو
همه ی چیزایی رو که در طول روز دلم میخواست رو میخوردم !!!


بعد از ماه رمضونم که دو هفته تا اول مهر وقت بود که الان دو سه روزش بیش تر نمونده !!!!
وای که دارم دیوونه میشم !!!! به هر کی هم که میگی میگه تو که مدرسه رو دوست داشتی ... آره معلومه هنوزم میگم دوست دارم اما به شرطی که زنگ های درس رو حذف کنی !!!به عبارتی دیگر من مدرسه رو فقط به خاطر دوستام دوست دارم
تازه سالهای پیش درس نمیخوندم ... اما امسال مجبورم بخونم .... مجبور ...حالا هی به خودم تلقین می کنم که مشکلی نیست و میگم این نیز بگذرد بلکه آروم بشم !!!
چند روز پیش لای کاغذام
یه چیزی پیدا کردم که به نظرم جالب اومد ... حالا اینجا مینویسم
شاید برای شما جالب باشه .
کلیشه ها در فیلم های خارجی :
ـ وقتی دختری در خانه تنهاست همیشه یا باران می بارد یا صدای رعد و برق می آید .![]()
ـ بازیگران هنگام ایفای نقش هرگز سرفه عطسه یا سکسکه نمیکنند
( مگه اینکه مریض باشن )و هرگز تپق نمی زنند . ( این یکی ۱۰۰٪ توی فیلمای ما رعایت نمیشه نمونش شیر فرهاد توی شب های برره که دائم سرفه می کرد. )
ـ همه پیرزن های تنها گربه یا سگ دارند.![]()
![]()
ـ در فیلم های پلیسی معمولا فردی سیاه پوست به کمک فردی سفید پوست می شتابد .![]()
ـ برج ایفل از همه ی پنجره های خانه های پاریس دیده می شود.
ـ سرویس های مدارس برای سوار کردن دانش آموزان ۲بار بوق میزنند.( وای مدرسه باز حالم بد شد !!)
ـ اسلحه ها و تفنگ ها هرگز خالی نمی شوند .![]()
این برای اینکه بدونیم فیلمای هالیوود هم ایراد دارن البته به پای ما نمیرسن که آخر فیلمامو همیشه عروسیه
!!!! اما باز جای شکرش باقیه !!!
1- به نظرتون پلنگ صورتی ناف داره ؟!
2- ایران وقتی نفتاشو میفروشه میگه بشکه ای فلان مبلغ آیا پول بشکه هاشم حساب میکنن یا بشکه هاشو بر میگردونن ؟!
3- خرس مهربون با زنبور عسل به خونشون برگشتن یا نه ؟!![]()
اینم چند تا سوال بامزه ی دیگه که نویسنده ی وبلاگ " بهشت غم " بهم داد که دیدم بامزس گذاشتم .
دیگه سرتون رو درد نیارم .... راستی از این به بعد دیر به دیر سر میزنم ... یهو نیام ببینم
که دلم میشکنه
!!!!
چیزه دیگه ای نمونده که بگم؟! ... به غیر از اینکه به وبلاگ مشترک من و دوستمم سر بزنین " خاطرات من و دوست بهمنیم
" که آدرسش تو لینکام هست .
همتون خیلی گلین .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خداحافظتون.![]()
سلام بر همگی
خوبین ؟! من که خوب نیستم چون هم این مطلب هی پاک میشه و مینوشت امکان درج
چنین پستی بدلیل لینک غیر مجاز وجود ندارد !!!!حالا به سختی آپیدم اما وبلاگم خیلی
لوس شده چون نمیتونم از اون شکلک باحالا بذارم !!!
بهتره زیاد بهش فکر نکنم !!!
راستی چقدر خوب که امتحانا تموووووووووووووووووووووم شد !! از هفت دولت آزاد
شدم !!! البته کارنامه ها که اومد آزادتر شدم !! آخه من فقط شب
امتحان اونم از ۱۲ شب تا موقعی که برم سر جلسه ی امتحان درس میخوندم !!
اما هر دفعه چند تا درس جا میموند و همش سر امتحان خمیازه میکشیدم . تازه از اون
بدتر اینکه جلوی من دیوار بود و من باید از روز خرزوخوان تقلب میکردم البته
پشت سریم بهم کمک میکرد ولی ........... حالا خوبه که نمره هام خوفن !!!
تازگیا بعضی از دوستان اومدن گفتن که کجایی ؟۱ چرا نیستی ؟! نکنه یه وقت آپ کنی
و از این حرفا منم اومدم تا خانواده ای رو از نگرانی برهانم
اونم با چند تا سوال بامزه که اگه دوست داشتین میتونین جوابی رو که به نظرتون میاد
توی نظرا بنویسین اگرهم دوست نداشتین فقط بگین خوب بود یا نه !!!!
۱. آیا میشه از موم توی گوش شمع درست کرد ؟!
۲. میشه توی یه اتاق گرد یه گوشه پیدا کرد ؟!
۳. چرا موهای روی دست دچار موخره نمیشن ؟!
۴. اگه شکلات از دانه های کاکائو بدست می آید و همه ی دانه ها جزء میوه ها و
سبزیجات هستند پس چرا شکلات یک گیاه یا سبزی نیست ؟!
۵. در حالی که عصاره ی وانیل قهوه ایه پس چرا بستنی وانیلی سفیده ؟!
۶. چرا کف دست برنزه نمیشه ؟!
۷. اگر سیاره ی مریخ دچار زلزله بشه بهش میگن مریخ لرزه ؟!
حالا یه گل توی ذهنت تصور کن ....... همون گل تقدیم به خودت که اینقدر خوبی !!
ممنون که خوندی اگه نظر هم بدی بیشتر ممنون میشم !!!!!
تا بعد ....
خدانگهدارتون
بعد ۳۶ روز
این مطلب رو فقط برای این نوشتم که شاید بتونید آرامش را به خودتون هدیه کنید .![]()
۱- پوشیدن یک لباس راحت . گشاد و نرم بعد از تحمل لباس های فرمی که
۲- در آغوش گرفتن فرزندان یا افرادی که دوستشان دارید .
![]()
۴- آواز خواندن یا گوش دادن به موسیقی آرام بخش و لطیف ![]()
۵- شنیدن حرف های کودکانه ی بچه ها![]()
۶- نگاه کردنبه همسرتان زمانی که در حال مطالعه است .![]()
۷- نگاه کردن به فرزندانتان زمانی که خواب یا در حال بازی هستند . ![]()
۸- استشمام بوی نان داغ داخل توستر هنگامی که از خواب بیدار میشوید . ![]()
۹- پذیرش و ایمان داشتن به این مساله که برای هر اتفاقی دلیلی وجود دارد .![]()
۱۰- صحبت کردن با مادرتان و شنیدن صدای او ![]()
۱۲- صرف غذای خوشمزه و مورد علاقتان ![]()
۱۳- رفتن به رختخواب در هوای سرد و کشیدن پتو تا روی سر ![]()
۱۴- چک کردن لیست کارهایی که باید انجام دهید و خط زدن کارهای انجام شده ![]()
۱۵- نوشتن دفتر خاطرات و یا نامه ای برای یک دوست 
۱۶- خوابیدن بدون اینکه ساعتی را بالای سرتان کوک کنید . ![]()
۱۷- تمیز کردن منزل و نگاه کردن به نتیجه ی آن ![]()
۱۸- پر کردن فریزر از گوشت . مرغ . ماهی و سبزیجات ![]()
۱۹- نگاه کردن به آلبوم عکس های قدیمی و تماشای عکس ها و فیلم های
۲۰- تلفن زدن به یک دوست قدیمی و جویا شدن حال او یا جمع کردن
۲۱- پوشیدن ژاکت دست بافت مادر یا مادر بزرگتان در فصل سرما ![]()
۲۲- تماشا کردن فیلم مورد علاقتان ![]()
۲۳- خوردن یک بستنی توت فرنگی یا شکلاتی بزرگ ![]()
۲۴- خواندن یک کتاب هیجان انگیز و لذتبخش ![]()
۲۵- خرید یک هدیه ی عالی و غیر منتظره برای مادرتان یا افرادی که دوستشان دارید . ![]()
۲۶- نوشیدن یک فنجان قهوه یا شیر کاکائوی داغ با کیک خامه ای ![]()
۲۷- رفتن به آرایشگاه و رسیدگی به وضع نامرتبتان ![]()
۲۸- بازگشت به دوران نوجوانی و حس آن با پوشیدن لباس های شاد
۳۰- لم دادن روی یک کاناپه راحت ![]()
۳۱- گرفتن جشن تولد برای همسر . دوستان و افراد خانواده و غافلگیر کردن آنها ![]()
۳۲- قلقلک دادن یک بچه ی نوپا و گوش کردن به صدای خنده هایش ![]()
۳۳- قدم زدن و خیس شدن زیر باران
( این نگرفت چی گفتم )
و ...
میبوسمتون ![]()
تا بعد .... ![]()
این مطلب مخصوص اون افرادیه که دائم غر میزنن
و میگن کاش من دختر نبودم ... یا کاش پسر نبودم !!!!!
حالا بخونید تا متوجه بشین ....
۳۴ دلیل برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید .
۱.نام هر گل زيبايي كه در طبيعت است را روي شما مي گذارند.![]()
۲.به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان
را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد!!!!!!![]()
۳. آن قدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي آوريد.![]()
۶.هميشه جوانتر از سنتان هستيد و هيچكس نمي داند شما چند ساله ايد.![]()
۸.هميشه تميز . نظيف و خوشبو هستيد.![]()
![]()
۹.هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر
ندارد.
۱۰.مجبور نيستيد خانه به خانه برويد و خواستگاري كنيد مثل خانم ها در خانه
مي نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه به خواستگاري
شما بيايند.(
اینم اومده خواستگاری)
۱۱.در همه جا حق تقدم با شماست.![]()
۱۲.هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و كبود نمي شويد و خون به
۱۳.ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.![]()
۱۴.نصف بيشتر از صندلي هاي دانشگاه را شما تصاحب كرده ايد.![]()
۱۵.به جزئيات زندگي و رفتاري با دقت نگاه ميكنيد و آنها را در حافظه خود
۱۶.درصد كاركنان زن نسبت به كل كاركنان در حال افزايش مستمر است.
۱۷.ميانگين عمرتان بيشتر از آقايان است و عمرتان بسيار طولاني است.![]()
۱۸.موفقيت مردان مرهون زحمات شما است.(
چه فایده)
۱۹.مردان از دامن شما به معراج مي روند.![]()
۲۰.حرف آخر را هميشه شما مي زنيد.
۲۱.هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش ميتوانيد خود
را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايراد نميگيرد ( كاري كه بسياري از آقايان
مد روز يواشكي انجام ميدهند )!!!
ایشون مارک لوازم آرایششون خوب
نبوده !!
۲۲.تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال
و چشم و ابروي شما را ستوده اند.![]()
۲۳.مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و
۲۴.هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب
۲۵.هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد .![]()
۲۶.بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب
جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد .![]()
۲۷.ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب
۲۸.از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي ميرسيد و حالاحالاها بايد
۲۹.اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد ، با
۳۰.هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه
قورمه سبزي ميخوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند !!!![]()
۳۱.به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود .![]()
۳۲.ميتوانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داشتيد
بپوشيد از شلوار تا دامن... و هر نوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا
۳۳.مجبور نيستيد بارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و
پايين بدهيد چرا كه شما يك خانم هستيد !![]()
۳۴.و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما
برای اینکه اقایون دلشون نشکنه مال اونا رو هم می نویسم اما
حوصله ندارم برای همش عکس بذارم !!!!
حالا تا میتونید به خودتون افتخار کنید !!!!!!!!!!!!!!!!
منبع : "بامزه بیا تو "
من که خوبم
........ کی حال تورو پرسید ؟ ......ببخشید ![]()
بعد از ۱۸ روز اومدم که بترکونم !!!!!!!!!![]()
البته این مطلب رو تا الان ۲ بار نوشتم و پاک شد اگه دوباره پاک بشه کلمو می کوبم به دیوار !!!![]()
این سوال ها رو نوشتم تا هم بخندین و هم یه خورده فکر کنین و جواب بدین ... خودم جواب دادم.... اما هر کی بهترین و بامزه ترین جواب رو بده یه جایزه میبره یعنی جایزه که نه ازش تقدیر می کنم ![]()
![]()
1. چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم ميشه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم ؟
شاید : فکر می کنیم که مشکل از ماست که کار نمی کنه !!!!!! ![]()
2. چرا معمولا اخرین تکه های یخ به ته لیوان می چسبه ؟
شاید : می خوان زنده بمونن !!!!!!!! ![]()
3. چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن ؟
شاید : برای گمراه کردن ما !!!!!!!! ![]()
5. چرا تارزان ريش و سيبيل نداره ؟
شاید : با خودش قاچاقی ریش تراش برده جنگل !!!!!!!!
این یکی ابرو هم نداره !!
6. چرا وقتی یه پارچه خیس میشه پررنگ میشه ؟ مگه آب بی رنگ نیست ؟؟؟؟
شاید : دیدن رنگ آب چشم بصیرت می خواد !!! ![]()
7. چرا کفش خانم ها تو فیلم های خارجی حتی اگه کفش ورزشی پوشیده باشن صدا میده ؟؟
شاید : برای اینکه ما بتونیم با چشم بسته هم فیلم ببینیم !!!!!!!![]()
8. چرا نفهمیدی که این سوال ها شماره ی 4 نداره ؟؟؟![]()
9. چرا برگشتی بالا تا ببینی راست گفتم یا نه ؟؟؟؟؟ نکنه به من اعتماد نداری ؟![]()
.
.
.
.
.
.
.
نکته ۱ : لازم نیست به همه ی سوال ها جواب بدین .
نکته ۲ : هر سوال از ده تا سوال یه برنده داره . یعنی تقریبا میشه گفت همه می تونن برنده بشن ! حتی شما دوست عزیز !!!!!!!!!!
( البته نمی دونم چرا داره برف می یاد
)
من که از خوشحالی نمی دونم چی کار کنم !!!!!![]()
البته دلم برای مدرسه و دوستام تنگ شده
همش یاد
مسخره بازیا ![]()
(معلوم نیست کی داره به کی می خنده )
بیرون رفتنا (البته فقط خودم از کلاس شوت شدم بیرون )![]()
بد و بیراه گفتن معلم ها و ناظم ![]()
![]()
( من و چند تا از بچه ها برای آماده کردن مقدمات جشن می رفتیم نمازخونه اما همون طور که می بینید
همه هر کاری که بگی می کردن جز تزیین نماز خونه
)
این همه گفتم که بگم یاد همه چیزایی که گفتم می افتم (۲بار نوشتم گفتم
)
البته خوشحال کننده ترین اتفاقی که جدیدا افتاد گرفتن کارنامم بود
آخه من شبهای امتحان خیلی درس می خوندم![]()
![]()
![]()
![]()
ماشاالله هزار ماشاالله همه کاری جز درس خوندن می کردم ولی نمره هام خوبن ![]()
هدفم از نوشتن این مطلب دو تا چیز بود ![]()
![]()
اول اینکه وبلاگم از سیاهی در بیاد
و دوم اینکه خواستم تابستون رو به شما تبریک بگم
تابستون من که حالا حالاها شروع نمی شه ............![]()
![]()
اما چیزی که مهمه اینه که امروز بعد از یه مدت طولانی احساس خوبی دارم . یعنی هم خودمو دوست دارم هم اطرافیانمو حتی اون کسایی رو که ناراحتم کردن
خوب دیگه خیلی حرف زدم . ( راستی برف بند اومد
)
( برای واضح دیدن عکس هایی که گذاشتم چاره ای جز اینکه روش کلیک کنید تا Select یا سفید بشه ندارید ......ولی از دست ندین آخه خیلی خنده دارن
)
هنوز هم ثانیه های شب را تنفس می کنم
و هنوز هم دستانم را برای گرفتن ستاره ای
به آسمان دراز می کنم
ولی ستاره ای نیست !
محو می شود ، در دیدگانم
و خوف و وحشت جدایی تنم را می لرزاند
که شاید نباشی
نگاه کن هنوزم من تو را چشم در راهم
نمی دانم تو ، تند رفتی ! یا من عقب مانده ام
مسافر .....!
بعد از رفتن تو دیگر هیچ نخواهم نوشت
منتظر واژه ها و کلمات من هستی ؟
نباش..............
با بغض که نمی شود حرف زد
تنها می شود زار زد . زل زد
تنها می شود سکوت کرد و دلتنگ شد
.
.
.
.
تنها می شود ، تنها شد
چرا مهربانی می کنی ؟
چرا عزیزم می خوانی ؟
بگو که همه چیز سوخته و بر باد رفته است
ونیست شده است
بگو بگو که من دیگر خاطره هم نیستم
یکی هستم از هزاران .........
چرا دوباره سکوت کرده ای ؟
من اینجا نشسته ام
همیشه ...هنوز ..نکند دوباره نمی بینی ؟
انگار گوش نکرده ای .
دوباره می گویم .
من اینجا نشسته ام که سر راه هیچ کس نیست .
دیگر نمی خواهم که کسی در کنار دلم باشد .
هر چه هست را بر دلم نوشته ام .
هزار بار سیب را چیده ام .
آمده ام و اینجا نشسته ام .این جا که بی کرانه است.
شفاف و خیال انگیز
حالا کنار زندگی نشسته ام
با عشق .....
بگو از کجا می آیی ؟
اینجا که من نشسته ام چهار راه بی مکانی است.
و زمان از حرکت باز ایستاده است .
آنجا که دیگران هستند
من نیستم و اینجا که من هستم
انگار هیچ کس نیست.
.
.
.
همین








